همین جوری

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۰۷
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۹
    +

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

ده فرمان ۹و ۸

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۳۳
قبل از اینکه پست‌های ده فرمان را شروع کنم، فرمان نهم گوشه ذهنم بود و دنبال کلمات مناسبی بودم برای خوب منتقل کردنش. در میان این فکر کردن‌ها، یاد نوشته‌ای افتادم که چند وقت پیش خوانده بودم. راستش دیدم بسیار بعید است کلماتی که من ردیف کنم بهتر از آن نوشته این حرف را برسانند. همان را عیناً نقل می‌کنم. یک اتفاق جالب این است که در این نوشته یکی از فرمان‌های دیگر هم که در ذهنم بود بعداً بگویم، آمده‌ست.

«آخرین باری که یکی از دوستان دندانپزشکم را دیدم،در حالی که با کنجکاوی به دندان‌هایم نگاه می‌کرد، پرسید بلیچینگ انجام دادی؟ گفتم نه! چطور مگه؟ گفت خیلی سفیدن. با خودم فکر کردم اخیرا دچار وسواس مسواک زدن شده‌ام. از کجا شروع شد؟ از وقتی که برای عصب کشی زیر دست دندانپزشکم خوابیده بودم و بعد از کلی سر و صدا و آب فشانی و غیژ و ویژ، آقای دندانپزشک گفت بععععله! حسابی عمیقه! بعد به دستیارش که موهایش را دم اسبی بسته بود و یک روسری شبیه روستایی‌ها پشت سرش گره زده بود، اشاره کرد که دوربینش را بیاورد. دوربین باریک را کرد توی دهنم و عکس دندان باز شده را انداخت روی صفحه‌ی مانیتور بالای سرم. از دیدن دندانم با آن لکه‌‌ی قهوه‌ای بزرگ درونش شوکه شدم. مثل این است که در خواب خودزنی کرده باشید و وقتی بلند شدید بینید سیاه و کبود شده‌اید! حس کردم یک آدمِ بی‌خیالِ بی‌دقتِ تنبلم با دندان‌هایی که یکی یکی می‌پوسند... از همان موقع وسواس‌ها شروع شد. تقریبا بعد از خوردن هر چیزی مسواک می‌زنم و نخ دندان می‌کشم .وگرنه ناخودآگاه یاد تصویر زشت دندان کرم‌خورده‌ام می‌افتم. حتی بعد از آن عصب کشی چندین بار با درد مختصر یک دندان بلند شدم رفتم دندانپزشکی که دکتر دندان‌هایم را معاینه کند. دست آخر هم هیچ پوسیدگی در کار نبوده و فقط یک حساسیت کوچک بود...
به دوست دندانپزشکم گفتم حتما وقتی دندان‌های مریض‌هایش را باز می‌کند نتیجه‌ی کارشان را نشانشان دهد. بیشتر از هر توصیه و التماسی برای مسواک زدن و نخ دندان کشیدن جواب می‌دهد. بعد با خودم فکر کردم کاش همه چیز را انقدر واضح می‌دیدیم. مثلا وقتی قلب کسی را می‌شکنیم و از حرف‌هایمان دردش می‌گیرد، کاش می‌توانستیم سینه اش را بشکافیم و ببینیم چطور لت و پارش کرده‌ایم. چطور حرف‌هایمان، کلمه‌هایمان، نگاه‌هایمان روحش را سیاه و کبود کرده است. آن وقت از خودمان بدمان می‌آمد. با خودمان فکر می‌کردیم من؟ من همچین کاری با این آدم کرده‌ام؟ آن وقت همیشه قبل از دهان باز کردن فکر می‌کردیم و کلمه‌ها را مزه مزه می‌کردیم. آن وقت حواسمان به خودمان بود. تغییر رفتار آدم‌ها برایمان زنگ خطر بود. مرتب از هم می‌پرسیدیم از چیزی دلخوریم یا نه؟ مرتب حال هم را چک می‌کردیم، نه از روی عادت. از روی ترسِ دل گرفتگی کوچکی که شاید بعدها یک زخم عمیق شود. اگر می‌توانستیم اثر خودمان را ببینیم، شاید بیشتر با هم حرف می‌زدیم. بیشتر عذاب وجدان می‌گرفتیم. بیشتر باورمان می‌شد که رفتارهای کوچکِ مخرب، کم کم چه اثرهای بزرگ کثیفی به جا می‌گذارند. کاش می‌شد...

حالا که نمی‌شود حداقل از دندانپزشکتان بخواهید کرم‌ِ دندانتان را نشانتان دهد...»



۱. من هم حرفی به فرمان نهم اضافه کنم: خوشحالی و خشم و اندوه و... انگار بیماری‌هایی مسری‌اند، کسی که ناقل آن می‌تواند آن را به دیگران هم سرایت دهد. اگر اسباب خوشحالی کسی را فراهم کردیم، خوشحال باشیم که احتمالاً قضیه به همین یک نفر ختم نمی‌شود. و از آن طرف اگر...
۲. دوباره مقدمه پست قبلی را تکرار می‌کنم که این‌ها کارهایی‌اند که بیشتر باید حواسم به آن‌ها باشد؛ با تاکید بر ضمیر اول شخص مفرد. حداقل این سه تا که فعلا اینجوری‌اند.
  • سیدمحسن

ده فرمان - ۱۰

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۶:۲۰
تاثیر گرفته از نوشته‌ی دوستی، چند ماهی است که می‌خواهم  بعضی کارها که بیشتر باید حواسم به آن‌ها باشد را نام ببرم. الان بالاخره (بعد از چند وقتی که این مطلب پیش‌نویس بود) دارم این کار رو شروع می‌کنم.

۱۰. «المجالس بالامانه*»
در یکی دو ماه اخیر چند مورد برایم پیش آمد که کسی برایم چیزی درباره‌ی خودش بگوید. چیزی که  گفتنش برایش احتمالا آسان نیست و گمان می‌کند کسی از آن خبر ندارد. آن موضوع اما، قبلا از طریق دیگری به گوش من رسیده بوده. 
یعنی آلو در دهنمان خیس نمی‌خورد. به عصر ارتباطات و ابزارهای ارتباط مجازی و این‌ها هم دخلی ندارد. اکثر این اطلاعات اتفاقا به شیوه سنتی یعنی همان دور هم نشستن و حرف زدن منتقل می‌شوند.
این جمله (آن‌قدری که من می‌فهمم) می‌گوید آن‌چه از دیگری می‌بینی و می‌شنوی، نزد تو امانت است. اگر کسی مثلا گوشی موبایلش را به تو امانت دهد، می‌دهی دیگران از آن استفاده کنند که با اطلاعاتش چنین می‌کنی؟
پس فرمان ۱۰: «المجالس بالامانه یا آلو در دهانمان خیس بخورد»

* [کافی ج۲ ص۶۶۰]
  • سیدمحسن

باز ارزیابی

شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۱۹

این مطلب درباره کنترل عصبانیت را دوستی برایم فرستاده بود و توصیه کرده بود بخوان که خوب است و علمی است. من هم به لطف تکنولوژی در وقت‌هایی که قبلا تلف می‌شد، موفق به خواندنش شدم. مطلب جالب است، من ولی الان می‌خواهم از قسمتی از متن استفاده‌ای کنم تا حدی متفاوت از آن‌چه خود متن کرده. 

You don't get frustrated because of events, you get frustrated because of your beliefs...When you change your beliefs about a situation, your brain changes the emotions you feel.

توی اون نوشته میگه وقتی داری از کار کسی عصبانی می‌شی ارزیابی‌ات رو از موقعیت عوض کن؛ فرض کن شاید اون حالش خوب نیست و مثلا اتفاقی براش افتاده و بهش حق بده ایجوری باشه. من ولی می‌خوام یک گزاره قوی‌تر بگم. بعضی وقت‌ها که از کار کسی ناراحت یا عصبانی می‌شویم، توجیه بهتری از این که طرف حالش بده وجود داره: شاید طرف دلیل موجهی (حداقل از نظر خودش) برای کارش داره. شاید اگر من هم اون دلیل رو بدونم از بعضی جهت‌ها با اون هم‌نظر بشم. شاید اصلا بتونم از یک نظرهایی کارش رو خوب بدونم و تحسین کنم. 


نکته بی‌ربط! یک راه‌کار که به نظر من به آن متن قابل اضافه شدن است: بعضی‌وقت‌ها فکر که بکنیم «حرف طرف مقابل حالا اصلا چه اثری در دنیای خارج داره؟» جوابش «هیچی!» خواهد بود و این خیلی کمک‌کننده است در این که بتونیم راحت از کنارش بگذریم.
  • سیدمحسن

حتی دانا هم؛ احتمالش وارده خب

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۵۵

«نیکی چو از حد بگذرد، نادان خیال بد کند»


۱. اگه عنوان رو نخوندین، بخونین

۲. ظاهرا علی‌رغم چیزی که معروفه، این ضرب‌المثل گفته‌ی سعدی نیست.

 ۳. با توجه به توضیحات بالا میشه نسخه جدید ضرب‌المثل رو پیشنهاد کرد: «نادانی که نیکی از حد بگذرونه، نمی‌تونه دیگری رو سرزنش کنه چرا خیال بد کردی»

[بعدتر نوشت] ۴. منظورم از نسخه جدید ضرب‌المثل این بود اشتباه اون کسی نسخه اصلی نادان می‌خونه؛ اشتباه طبیعی و معقولیه و  شایسته سرزنش نیست. ولی بعد دیدم نسخه جدید حتی بدتره، این یکی داره کسی که اصلا اشتباه نکرده رو سرزنش می‌کنه. کلا همیشه دنبال یک نفر برای سرزنش کردن نباشیم بهتره گمونم.  

  • سیدمحسن