همین جوری

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۰۷
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۹
    +

۲۲ مطلب با موضوع «تغزل» ثبت شده است

حسادت‌هام - ۱

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۲۰:۵۱

دیروز هیچ چراغی در راهم قرمز نبود

بی‌گمان از پدربیامرزی‌های آن دفترچه صورتی بود 

به شکرانه رساندنش به دست‌های تو نثارم می‌کرد.


هفته پیش هم،

قطارها هربار با من وارد ایستگاه می‌شدند.

دعای خیر کیف پارچه‌ای که پیش‌کشت کردم

نه،

 به او همراهی تو را پیش‌کش کردم


امروز ولی ناگهان سنگی از زیر چرخ ماشین‌ها به طرفم پرت شد

قطار مترو از ریل خارج شد

لاستیک اتوبوسی که سوار شدم میان راه ترکید

می‌دانم، چوب حسادتم را خوردم.

دیروز خیلی التماس کرد

قبول نکردم

بنا کرد نفرین و ناله

بگذار تا ابد ناسزا بگوید، لعنتم کند

من اگر بخواهم هم نمی‌توانم

حسودتر از آنم که ببینم آن لیوان گل‌گلی

برسد به لبهایت.


  • سیدمحسن

نگاه‌ها

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۹:۴۲
بعضی نگاه‌ها هستند که جهان هستی به آن‌ها حساس است، با تمام دقت این نگاه‌ها را دنبال می‌کند؛ می‌خواهد قبل از آن که صاحبشان سخن بگوید، حرف را از نگاه بخواند. چهارده نگاه هست که این گونه‌اند. چهارده نگاه که چشمان کائنات با تمام وجود مراقبشان است. صرفا از سر ذوق و احساس حرف نمی‌زنم، هر مسلمانی تا قیامت روزی پنج بار ثمره چنین نگاهی را لمس می‌کند. هر بار که رو به سمت کعبه می‌ایستد و قامت می‌بندد، امتداد تاثیر یکی از نگاه‌ها را طولانی‌تر می‌کند.  شعر نمی‌گویم، خداوند که -سخنش از کوه استوارتر است- در این موضوع آیه نازل کرده است: «نگاه‌های منتظرت رو به آسمان دیده‌ایم، اکنون به قبله‌ای می‌گردانیمت که راضی شوی*.» شاید خداوند مخصوصا تغییر قبله را به نگاه‌های پیامبرش پیوند زده تا جایگاه او را بفهماندمان. تا بدانیم هستی نه تنها در مشت اختیارش، نه تنها غلام گوش به فرمانش که بسته‌ی نگاه او نیز هست. تا باخبر شویم برای راضی کردن این نگاه‌ها، وحی و قبله و بیت‌الله در جوشش و کوششند.
***
بی‌شک چشمشان کور بوده که ندیدند اشک کتاب خدا را مقابل این نگاه. یقینا گوش‌هایشان ناشنوا بوده که نشنیدند مویه‌های بیت‌الله را در پی این نگاه. این نگاه که تا قیامت تمام دانه‌های خاک را داغدار کرده، تمام قطره‌های آب را مغموم کرده و تمام ملائک عرش را عزادار:
«چون همه اصحاب به شهادت رسیدند و جز اهل بیت امام در کنارش نماند، اول از همه علی ابن الحسین اجازه‌ی جان‌فشانی خواست، امام رخصتش داد.
... پس ناامیدانه نگاهش کرد، بعد نگاه از او برگرفت و چشمانش بارانی شد.



« قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ» [بقره ۱۴۴]
نگاه‌های انتظارآمیز تو را به سوی آسمان می‌بینیم! اکنون تو را به سوی قبله‌ای که از آن خشنود باشی، باز می‌گردانیم. پس روی خود را به سوی مسجد الحرام کن! و هر جا باشید، روی خود را به سوی آن بگردانید! (ترجمه مکارم شیرازی)
  • سیدمحسن

اشرف مخلوقات

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۱۳:۲۷

انگشت‌هایت را که نگاه می‌کنم،

وقتی مهربان و رها کلاویه‌های پیانو را نوازش می‌کنند.

یا لبهایت‌را،

وقتی -با لذت- به لبه‌ی فنجان سفید بلندت می‌چسبانی‌شان.

شک می‌کنم آیا واقعا، بهترینِ سرنوشت‌ها انسان بودن است؟


پ.ن: من به پیانو اصلا علاقه ندارم ولی خب حس کردم به متن بیشتر از صفحه کلید که یک بار به کار بردم میاد :))

  • سیدمحسن

.

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۲۰:۴۵

۹۰ زور پاییز سرد لعنتی بی تو بس نبود

حالا  کل شهر دست در دست هم کرده‌اند، با هم بودنشان را نمایش می‌دهند 

بی‌تو بودنم مثل پتکی بر شقیقه‌ام کوبیده می‌شود..

  • سیدمحسن

برای چشمانت ۲

پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۵، ۲۰:۱۱
ابرها و پرنده‌ها
 ماه و ستاره‌ها
همه از خورشید دلگیر می‌شوند
وقتی که  عینک آفتابی چشمانت را بپوشاند.
  • ۱ نظر
  • ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۱
  • سیدمحسن

برای خیالت - ۲

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۸:۴۰

وقتی به تو فکر می‌کنم،

مغزم انگار که بهشت، 

عسل جاری می‌شود در مویرگ‌هاش.


راست می‌گویند پشت سرم، 

شیرین عقل شده‌ام.

  • سیدمحسن

برای اخم‌هایت

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۲۰:۲۰

چهره که در همه می‌کشی، تنها دل کوچک من بی‌تاب نمی‌شود

برای بحران نخندیدنت، سازمان ملل نشست اضطراری دارد

  • سیدمحسن

برای خیالت یا دل‌گرمی

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۲۰:۰۴

زمستان رسیده

 گربه خودش را با موتور ماشین‌ها گرم می‌کند، کبوتر با دودکش خانه‌ها

 رفتگر دست‌هایش را با آتش خرده چوب‌ها 

 و من، دلم را، با فکرِ تو

  • سیدمحسن

برای صدایت -۲

دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۲۱
تلفنت را که جواب می‌دهی
قعر اقیانوس، ماهی‌ها دور سیم‌های حاوی صدایت جمع می‌شوند
 عاشقت می‌شوند، دیوانه می‌شوند.
  • سیدمحسن

برای لباس‌هایت

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۱۷:۰۶

شبیه بچه‌های دبستانی، وقتی جواب سؤال معلمشان را می‌دانند

 شبیه کارگرهای منتظر کنار خیابان، وقتی صاحب‌کاری پیدایش می‌شود

در کمدت را باز که می‌کنی،

 لباس ها مسابقه می‌دهند «من... من... بگذار امروز من با تو باشم»

  • سیدمحسن