همین جوری

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۰۷
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۹
    +

۱۸ مطلب با موضوع «هر روز» ثبت شده است

عسی ان تحبوا شیئا

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۲۲:۵۲
اگر گاهی گذشته‌مون رو مرور کنیم، پیدا کردن اثر انگشت خدا -جاهایی خدا خواسته قدرت‌نمایی- کنه سخت نیست. خب وقتی دارم این حرف رو می‌زنم قاعدتا دارم مقدمه‌چینی می‌کنم تا مورد مشابهی درباره زندگی خودم بگم. امروز که -نمی‌دانم چرا- آثار جراحتی نسبتا کهنه (جراحت روحی روانی منظورمه :دی) سر بازکرده بود و حال نسبتا نامساعدی داشتم، خاطرم آمد که آن زمان منبع صدور این جراحت را چه موهبت بزرگی در زندگی‌ام حساب می‌کردم و خودم را بخاطرش به شدت خوش‌شانس می‌دانستم.
البته الان هم نمی‌توان با قطعیت اظهار نظر کرد، شاید باز دوباره در آینده فکر کنم خوب بوده..
  • سیدمحسن

-

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۲۱:۴۹
خب آدم هیچ وقت دوست نداره که باهاش طوری رفتار شه که اون رفتار رو مناسب ندونه. 
ولی حداقل یک جا هست که این مسئله می‌تونه از جهتی آدم رو خوشحال هم بکنه. 
وقتی که این رفتار از سمت کسی باشه که تصمیم گرفته باشی که نبخشی‌اش، خوشحال می‌شی باز هم بهونه دیگه‌ای بیاد دستت، تا عذاب وجدان کمتری داشته باشی.

***
زمانی مخاطب جمله‌ای بودم که به فکر فرو می‌بَرَدم: «فکر کردم اتفاق خاصی نمی‌افته و فوقش هم یکی دو ماه دیگر  عذرخواهی می‌کنم و می‌گویید "مهم نیست" و تمام.» 
این حس که با گفتن یکی دو کلمه -تازه اگر همان هم گفته شود- می‌توان هر چیزی را undo کرد خیلی خطرناک است. مثل رانندگی در شهری که هر چیزی هم که شد، مسئولیتی متوجه راننده نخواهد بود و اگر عابری ضربه‌ای خورد، وقتی هنوز روی آسفالت درد می‌کشد باید رضایت‌نامه امضا کند. زندگی در چنین شهری اصلا قشنگ نیست. من کینه‌ای نیستم ولی دوست ندارم شهروند چنین شهری باشم.
  • سیدمحسن

نداشتم

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۷:۵۰
یادم افتاد هر سال این موقع میومدم اون کتیبه عزا که بالای قالب وبلاگ میذاشتم رو بر می‌داشتم.
(کاری که از کاسبهای خوب یاد گرفته بودم که محرم که میرسه یه نشونه عزا به دکورشون اضافه می‌کنن)
بعد یادم افتاد امسال اصلا چنین کاری نکردم.
این کارها -حتی این‌قدر کوچکش- توفیق می‌خواد؛ که این بار من نداشتم...
  • سیدمحسن

جزییات آسیاب‌شدن روح

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۰:۱۵

اومدم به این مدل معروف (+ و +) برای مراحل اندوه انتقاد کنم؛ بعد یک نگاه انداختم دیدم انتقادم وارد نیست. بنده خدا خودش گفته که مرحله‌ها آبشاری نیستن، مثل roller coaster می‌مونن. آدم هی بینشون دست به دست می‌شه.

تا کی بتونه بالاخره از اون میون فرار کنه

  • ۱ نظر
  • ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۵
  • سیدمحسن

شکستنی

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۹:۲۸

پدرمادرها زیاد بچه‌ها را گول می‌زنند. و وقتی فکر می‌کنی به سادگی و محکمی اعتماد کردن بچه‌ها، از این کار بدت می‌آید. این که به بچه بگویی اگر فلان غذا را بخوری، آن قدر قوی می‌شوی که می‌توانی این میز را بالای سرت بلند کنی. این که می‌خواهی بچه را ببری أرایشگاه ولی بگویی می‌رویم پارک که با اشتیاق حاضر شود و دست تو را بکشد که زودتر برویم.

قضیه بدتر از این هم هست. اگر بچه فریب نخورد، اگه فکر کرد و تصمیمی که دلت می‌خواست را نگرفت، باز هم از چیزی فرار نکرده. چون معمولا اینجا عنصر زور ظاهر می‌شه. انگار یه پیامی رو ناخودآگاه می‌فرستیم که «به نفعته گول بخوری»

خب خوبی بچه‌ها اینه که به ندرت چیزی از این قضایا یادشون می‌مونه. این که تعمیم دادن رو بلد نیستن. فردا اگر چیز دیگری بگویی باز اعتماد می‌کنند. مثل اسکلتشان که در دوران جنینی نرم است و انعطاف‌پذیر، اعتمادهاشان هم هنوز شکستنی نشده.
بعدترها ولی، جنسش شیشه‌ست و وقتی بشکند تکه‌هایش مجروح می‌کند.

  • ۲ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸
  • سیدمحسن

پیامک سرگشاده

شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۲۲:۰۹
تولدت مبارک مهربون‌ترین :') فداتون بشم الهی.
  • ۰ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۹
  • سیدمحسن

دل‌خوشی‌های کوچک

دوشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۶:۵۱

 نگاهم را بین مردم می‌چرخانم. از شلوغی کلافه‌‌ام. نمی‌دانم چگونه در پارکی این‌قدر شلوغ می‌شود تفریح کرد و لذت برد. دوستم -پزشک است- یکبار گفت «شاید آگورافوبیا داری»
پرسیدم « چی چیو فوبیا؟»
-«ترس از جاهای شلوغ»

نگاهم را بین مردم می‌چرخانم. هر طرف یک عده -با دسته یا بی‌دسته- سلفی می‌گیرند.  گله به گله روی کفپوش سیمانی پارک پهن شده.  چند اسکوتر می‌آیند و مدام بوق می‌زنند تا بهشان راه بدهند. پسر بچه‌ای دنبال اسکوترها می‌دوند.

به همه‌شان حسودی می‌کنم. حسودی می‌کنم چون میلی به هیچ کدام از کارهایی که می‌کنند ندارند. چون  مشغولیت‌هایشان جذبم نمی‌کند. با خودم می‌گویم خوشبختی در فراوانی و سادگی چیزهایی که خوشحالمان می‌کند هم هست. گوشی را از جیبم در میاورم و یادداشتی درست می‌کنم اسمش را می‌گذارم «دل‌خوشی‌های کوچک»- باید کشفشان کنم.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۵۱
  • سیدمحسن

حداقل‌ها

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۵۵

وقتی یکی برای حرف ما ارزش قائل میشه، حداقل اخلاق اینه که حرف‌هامون پشیمونش نکنه.

یک مثال پیش پا افتاده اینه که وقتی زمان قرار یا مهلت انجام کار رو (برای این که مطمئن باشیم به موقع انجام می‌شه) زودتر می‌گیم، به این هم فکر کنیم که ممکنه حرفمون جدی گرفته بشه و طرف برای رعایتش اذیت.

  • سیدمحسن

سندرم عدم صراحت مفرط

جمعه, ۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۸

روز قبل این اجلاس سران کشورهای صادرکننده گاز، اعلام شد که مدارس و دانشگاه‌های مناطق ۱و۲و۳ آن روز تعطیل‌اند. دانشگاه ما ظاهرا به همه می‌گفت معلوم نیست چی کار می‌کنیم، تا این که آخر وقت اداری بالاخره اطلاعیه زد که «کلیه فعالیت‌های آموزشی لغو شد» و ما هم موندیم این جمله رو چجوری باید معنی کنیم. خلاصه پا شدیم برم به کارهامون برسم. علی‌الخصوص که کلاس و اینا تعطیل بود و طبیتعا دانشگاه خلوت. دم در که رسیدم کلا بسته بود یعنی قفل زده بودن و کسی هم نبود. رفتم یک در اصلی‌تر دیدیم اطلاعیه زدن که امروز دانشگاه تعطیله و ورود نداریم. حالا خلاصه من که مجوز ورود در ایام تعطیل داشتم و مشکلی نداشتم. ولی تو همون چند دقیقه نزدیک ده نفر رو دیدم که نتونسته بودن وارد بشن و داشتن برمی‌گشتن. ده نفری که وقت و انرژی‌شون در این رفت و آمد هدر می‌شد. برام سوال پیش اومد چرا اون اطلاعیه اون جوری نوشته شده بود؟ چرا عین آدم ننوشته بودن تعطیله و ورود نداریم؟ 

نویسنده اطلاعیه هم یک نمونه است از اخلاق همه‌مون. همه‌ی ماها که محافظه‌کاری بی‌خودی به خرج می‌دیم. از صریح بودن می‌ترسیم. انگار که اگه روشن منظورمون رو بگیم چه اتفاق وحشتناکی می‌افته. و فکر نمی‌کنیم ممکنه با این مبهم بودن، با این با گوشه و کنایه حرف زدن بقیه رو اذیت کنیم. 
  • سیدمحسن

باز ارزیابی

شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۱۹

این مطلب درباره کنترل عصبانیت را دوستی برایم فرستاده بود و توصیه کرده بود بخوان که خوب است و علمی است. من هم به لطف تکنولوژی در وقت‌هایی که قبلا تلف می‌شد، موفق به خواندنش شدم. مطلب جالب است، من ولی الان می‌خواهم از قسمتی از متن استفاده‌ای کنم تا حدی متفاوت از آن‌چه خود متن کرده. 

You don't get frustrated because of events, you get frustrated because of your beliefs...When you change your beliefs about a situation, your brain changes the emotions you feel.

توی اون نوشته میگه وقتی داری از کار کسی عصبانی می‌شی ارزیابی‌ات رو از موقعیت عوض کن؛ فرض کن شاید اون حالش خوب نیست و مثلا اتفاقی براش افتاده و بهش حق بده ایجوری باشه. من ولی می‌خوام یک گزاره قوی‌تر بگم. بعضی وقت‌ها که از کار کسی ناراحت یا عصبانی می‌شویم، توجیه بهتری از این که طرف حالش بده وجود داره: شاید طرف دلیل موجهی (حداقل از نظر خودش) برای کارش داره. شاید اگر من هم اون دلیل رو بدونم از بعضی جهت‌ها با اون هم‌نظر بشم. شاید اصلا بتونم از یک نظرهایی کارش رو خوب بدونم و تحسین کنم. 


نکته بی‌ربط! یک راه‌کار که به نظر من به آن متن قابل اضافه شدن است: بعضی‌وقت‌ها فکر که بکنیم «حرف طرف مقابل حالا اصلا چه اثری در دنیای خارج داره؟» جوابش «هیچی!» خواهد بود و این خیلی کمک‌کننده است در این که بتونیم راحت از کنارش بگذریم.
  • سیدمحسن