برای لباسهایت
شبیه بچههای دبستانی، وقتی جواب سؤال معلمشان را میدانند
شبیه کارگرهای منتظر کنار خیابان، وقتی صاحبکاری پیدایش میشود
در کمدت را باز که میکنی،
لباس ها مسابقه میدهند «من... من... بگذار امروز من با تو باشم»
- ۳ نظر
- ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۷:۰۶
شبیه بچههای دبستانی، وقتی جواب سؤال معلمشان را میدانند
شبیه کارگرهای منتظر کنار خیابان، وقتی صاحبکاری پیدایش میشود
در کمدت را باز که میکنی،
لباس ها مسابقه میدهند «من... من... بگذار امروز من با تو باشم»
شب که کافهچی در را قفل میزند
همهی فنجانها، رومیزیها، صندلیها، هر چه که هست
دور فنجانی که آن روز بختش گل کرده و تو در دست گرفتهای حلقه میزنند
تا از خطوط دستهایت و کیفیت لبهات بشنوند
با کلمات و لبخندهات
سیمکشیهای مغزم تغییر میکرد
هندسه قلبم عوض میشد
وجودم دگرگون میشد
خداحافظی که کردیم
در وجود من ماندگار شده بودی
ولی تو انگار پنجرهای جلویت باز شد
"? do you want to save the changes"
No را فشار دادی.
فقط به خودم دلداری میدهم که این انتخاب برایت سخت بوده
از صفحه کلیدت متنفرم
مخصوصا از آن دکمهی دراز لعنتیش
نه بخاطر این که اسمش فاصلهست
آخر تو آن را روزی هزار بار لمس میکنی
و دستان مرا هیچ بار
خورشید آن هنگام طلوع میکند
که تو بیدار میشوی؛
از میان مژگانت
میترسم بالاخره برای خودت دردسر درست کنی
با این سلاحهای کشتار جمعی، که هر جا با خود میبری:
برق نگاهت،
تیرِ مژگانت و کمانِ ابرویت.
روزی هزار بار آرزو میکند که کاش
رمالی بود تا برجهای اسد و عقرب و سرطان را در هم کند،
شاید ستارهی بختش با «او» قرین شود
یا جادوگری که از دندان تمساح مرده و فضلهی سمور
با پر زاغ سفید و اشک پریدریای، طلسمی فراهم کند
تا تقدیرش را با «او» گره زند
«او» غصه میخورد که دیوانه را نگاه!
به لب آوردن یک جمله برایش
از شکار پری دریایی، از به چنگ آوردن یک زاغ سفید
ناخوشایندتر است
همه چیزت را دوست دارم
الا این حواسِ جمعت
آخر چه میشود یکبار
گوشی موبایلت یا کیف پولت را جا بگذاری
تا من دواندوان دنبالت بدوم و اسمت را صدا بزنم.
آنوقت توخوشحال میشوی، از من تشکر میکنی
من الکی حرفهایم را کش میدهم
و خدا را چه دیدی
شاید دوستم داشتی
اصلا راضیام یکبار با ماشینت به من بزنی
و بعد نگران با نگاهت مرا وارسی کنی که سالمم یا نه
و من همینطور محو در چشمان تو
لبخند بزنم بگویم چیزی نشده
و بعد بیخودی دربارهی اینکه حق تقدم با کداممان بوده
توضیح میدهم
شاید مثل این فیلمهای آبکی شد و مهرم در دلت افتاد