همین جوری

آخرین مطالب
  • ۹۶/۱۰/۰۷
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۹
    +

حسادت‌هام - ۱

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۲۰:۵۱

دیروز هیچ چراغی در راهم قرمز نبود

بی‌گمان از پدربیامرزی‌های آن دفترچه صورتی بود 

به شکرانه رساندنش به دست‌های تو نثارم می‌کرد.


هفته پیش هم،

قطارها هربار با من وارد ایستگاه می‌شدند.

دعای خیر کیف پارچه‌ای که پیش‌کشت کردم

نه،

 به او همراهی تو را پیش‌کش کردم


امروز ولی ناگهان سنگی از زیر چرخ ماشین‌ها به طرفم پرت شد

قطار مترو از ریل خارج شد

لاستیک اتوبوسی که سوار شدم میان راه ترکید

می‌دانم، چوب حسادتم را خوردم.

دیروز خیلی التماس کرد

قبول نکردم

بنا کرد نفرین و ناله

بگذار تا ابد ناسزا بگوید، لعنتم کند

من اگر بخواهم هم نمی‌توانم

حسودتر از آنم که ببینم آن لیوان گل‌گلی

برسد به لبهایت.


  • سیدمحسن

نگو، نشان بده

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱
جایی خواندم که این پرکاربردترین جمله‌ایست که معلم‌های داستان‌نویسی به شاگردانشان می‌گویند. یعنی به جای اینکه  مستقیما شخصیتت را توصیف کنی و بگویی سوادش چقدر است، وضع مالی‌ش چه طور است یا حالاتش را بگویی که عصبانی است یا ترسیده؛ اجازه بدهی مخاطب اینها را از خلال رفتارهایی که طراحی می‌کنی، کشف کند. ظاهرا اینطور بیشتر ارتباط برقرار می‌کنیم؛ مثلا اگر بخوانیم «خیلی عصبانی بودم» حس خاصی بهمان منتقل نمی‌شود. اما اگر نشانمان دهد که بدنش به لرزه افتاده، به سختی کلمات را ادا می‌کند، رنگش سرخ شده و بالشش را زیر مشت می‌گیرد یا پنجره را باز می‌کند و فریاد می‌کشد عصبیانتش برایمان ملموس می‌شود، باورش می‌کنیم.

می‌شود گفت و می‌گوییم در دعاهامان، که ای خدایی که مهربانی، مهربان‌ترینی، به همه رحم می‌آوری؛ می‌گوییم و خوب است و دوست‌داشتنی؛ ولی در بعضی دعاها نشان می‌دهیم... حس و حال دیگری دارد.
  مثل «ارحمنی یا فالق البحر لموسی» کلمه «مهربانی» هیچ‌کجای جمله نیامده ولی لبریز می‌کند از این حس که با چه مخاطب مهربانی صحبت می‌کنم. از کسی میخوام به من رحم کند که روزی برای نجات گرفتاری دریا را شکافته، مگر می‌شود مرا نجات ندهد؟ 
یا دیگری که «یا قابل السحرة، اقبلنی» ریشه هرناامیدی را می‌خشکاند، خیال آدم را راحت می‌کند که این خدا جادوگرانی را که به جنگش آمده بودند، آمده بودند تا حجتش را در میان جمعیت کوچک کنند، به دامنش پذیرفت، چرا ناامید باشم مرا هم بپذیرد؟
  • ۱ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۱
  • سیدمحسن

کلماتِ او

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۴:۲۴

حتی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت

و ضاقت علیهم أنفسهم...

وقت‌هایی که قلب بی‌تاب‌تر از آن می‌شود که در قفس سینه جا بگیرد

شاید کلمات پروردگارمان‌اند که «قرار بود بزرگتر از این باشی، قرار نبوده اینجا جابشوی»


  • ۰ نظر
  • ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۴
  • سیدمحسن

نگاه‌ها

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۹:۴۲
بعضی نگاه‌ها هستند که جهان هستی به آن‌ها حساس است، با تمام دقت این نگاه‌ها را دنبال می‌کند؛ می‌خواهد قبل از آن که صاحبشان سخن بگوید، حرف را از نگاه بخواند. چهارده نگاه هست که این گونه‌اند. چهارده نگاه که چشمان کائنات با تمام وجود مراقبشان است. صرفا از سر ذوق و احساس حرف نمی‌زنم، هر مسلمانی تا قیامت روزی پنج بار ثمره چنین نگاهی را لمس می‌کند. هر بار که رو به سمت کعبه می‌ایستد و قامت می‌بندد، امتداد تاثیر یکی از نگاه‌ها را طولانی‌تر می‌کند.  شعر نمی‌گویم، خداوند که -سخنش از کوه استوارتر است- در این موضوع آیه نازل کرده است: «نگاه‌های منتظرت رو به آسمان دیده‌ایم، اکنون به قبله‌ای می‌گردانیمت که راضی شوی*.» شاید خداوند مخصوصا تغییر قبله را به نگاه‌های پیامبرش پیوند زده تا جایگاه او را بفهماندمان. تا بدانیم هستی نه تنها در مشت اختیارش، نه تنها غلام گوش به فرمانش که بسته‌ی نگاه او نیز هست. تا باخبر شویم برای راضی کردن این نگاه‌ها، وحی و قبله و بیت‌الله در جوشش و کوششند.
***
بی‌شک چشمشان کور بوده که ندیدند اشک کتاب خدا را مقابل این نگاه. یقینا گوش‌هایشان ناشنوا بوده که نشنیدند مویه‌های بیت‌الله را در پی این نگاه. این نگاه که تا قیامت تمام دانه‌های خاک را داغدار کرده، تمام قطره‌های آب را مغموم کرده و تمام ملائک عرش را عزادار:
«چون همه اصحاب به شهادت رسیدند و جز اهل بیت امام در کنارش نماند، اول از همه علی ابن الحسین اجازه‌ی جان‌فشانی خواست، امام رخصتش داد.
... پس ناامیدانه نگاهش کرد، بعد نگاه از او برگرفت و چشمانش بارانی شد.



« قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ» [بقره ۱۴۴]
نگاه‌های انتظارآمیز تو را به سوی آسمان می‌بینیم! اکنون تو را به سوی قبله‌ای که از آن خشنود باشی، باز می‌گردانیم. پس روی خود را به سوی مسجد الحرام کن! و هر جا باشید، روی خود را به سوی آن بگردانید! (ترجمه مکارم شیرازی)
  • سیدمحسن

بگو چه شد که من این‌قدر دوستت دارم؟

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۲۳:۳۳

هفته‌ها و روزهای مانده تا رسیدن محرم ترس گرفته بودم؛ می‌ترسیدم به این ماه نرسم. می‌ترسیدم وقتی پرچم‌های سیاه سر بالای خانه‌ها نصب می‌شود، وقتی چراغ خیمه‌های عزا را روشن می‌کنند مرا تاریکی احاطه کرده باشد. فکر می‌کردم نکند وقتی روضه‌خوان روی پله اول منبر می‌نشیند و آن‌ها را یاد می‌کند که سال‌های قبل در این مجالس بودند و امسال اسیر خاکند، نکند من هم یکی از آن‌ها باشم: اسیرِ خاک. وارد اولین مجلس که شدم دوست داشتم تمام کتیبه‌ها را در آغوش بگیرم، تند تند نفس می‌کشیدم تا هوای آن خیمه را بیشتر وارد ریه‌هایم شود و با خونم ترکیب شود. حس طفلی که بعد از ساعتی گم شدن به آغوش مادرش می‌دود یا پیاده‌ای که بعد از یک روز راه رفتن به پناهگاهی.

روضه‌خوان می‌گوید وقت اجابت دعاست؛ می‌گوید هرچه می‌خواهیم بگیریم، وقتش الان است. از خودم می‌پرسم «واقعا وقتش الان است؟ اصلاً مگر برای گرفتن چیزی اینجا آمده‌ام؟» ولی ناخودآگاه در گوشه کنار دلم جستجو می‌کنم تا خواستنی‌ترین خواسته‌ام را پیدا کنم؛ یا هولناک‌ترین دلهره‌ام را که از آن امان می‌خواهم. هرچه می‌گردم، در این لحظه هیچ‌چیزی برایم مهم‌تر از این نیست که تا هستم در این خانه باشم؛ دلهره‌ای سهمناک‌تر از این ندارم که نکند یک روز این خیمه بیرونم کنند...
  • سیدمحسن

پیامک سرگشاده -۲

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۶:۴۰


سلام عیدتون مبارک باشه آقاجان، خیلی دوست داشتیم بیایم خدمتتون عید دیدنی. عیدی شما البته حتما به ما میرسه. حالا ان‌شاءالله سال بعد دیدن روی ماهتون هم جزو عیدیا باشه.


--

غدیر ۱۴۳۸

  • ۱ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۰
  • سیدمحسن

آرایه‌ی بهت

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۲۲:۲۵

نمی‌دانم چنین آرایه‌ای در ادبیات داریم یا نه، ولی خب خوشبختانه مغز من و شما این توانایی رو داره که با یکی دو تا مثال منظور من رو از این کلمه انتزاع کنه.

مصرعی هست از قربان ولیئی که در دو غزل -هر دو در وصف حضرت سیدالشهداء- از آن استفاده کرده است:

۱. «معصوم شرحه شرحه چه وصفی سزای توست؟ / باید شهید بود و تو را خون‌چکان سرود» که خب بیت زیبایی است.

۲. «باید شهید بود و تو را خون‌چکان سرود/ شرمنده‌ام، اسیر عبارات مانده‌ام» در این دومی ولی انگار چیز متفاوتی هست، انگار تغییر حالت غیرمنتظره‌ای بین دو مصرع صورت می‌گیرد. بیت با یک لحن حماسی شروع میشه ولی مصرع دوم کلا ارتباطی با اون فضای حماسی نداره و شاعر میگه دستش از حماسه کوتاهه.


اما شاهکارترین بکارگیری این آرایه را در دعای بعد از زیارت امام رضا -علیه‌السلام- دیده‌ام. آنجا که خدا را قسم می‌دهیم: «اسئلک بالقدرة النافذه فی جمیع الاشیاء و قضائک المبرم... -- از تو طلب می‌کنم  به قدرتت که در همه چیز نافذ است و قضای حتمی‌ات...» خب شما انتظار دارین این جمله چجوری تموم بشه؟ من که انتظار دارم مثلا بگه «قضای حتمی‌ات که تردیدی در آن راه ندارد» یا «.. که به رغم همگان به وقوع می‌رسانی‌اش» کما این که در دعای کمیل میگه « ... و بالقضیه التی حتمتها و حکمتها و غلبت من علیه اجریتها -- و به آن حکمی که تدبیرش کرده‌ای و حتمی‌اش کرده‌ای و به هر که بخواهی جاری‌اش کنی بر او غلبه می‌کنی.» ولی جمله بالا این جوری تموم می‌شه:

«... و قضائک المبرم الذی تحجبه بایسر الدعاء -- و به قضای حتمی‌ات که با خفیف‌ترین دعا می‌پوشانی‌اش.»

  • ۰ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۵
  • سیدمحسن

عسی ان تحبوا شیئا

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۲۲:۵۲
اگر گاهی گذشته‌مون رو مرور کنیم، پیدا کردن اثر انگشت خدا -جاهایی خدا خواسته قدرت‌نمایی- کنه سخت نیست. خب وقتی دارم این حرف رو می‌زنم قاعدتا دارم مقدمه‌چینی می‌کنم تا مورد مشابهی درباره زندگی خودم بگم. امروز که -نمی‌دانم چرا- آثار جراحتی نسبتا کهنه (جراحت روحی روانی منظورمه :دی) سر بازکرده بود و حال نسبتا نامساعدی داشتم، خاطرم آمد که آن زمان منبع صدور این جراحت را چه موهبت بزرگی در زندگی‌ام حساب می‌کردم و خودم را بخاطرش به شدت خوش‌شانس می‌دانستم.
البته الان هم نمی‌توان با قطعیت اظهار نظر کرد، شاید باز دوباره در آینده فکر کنم خوب بوده..
  • سیدمحسن

+

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۸:۱۹
امروز حتما دسته‌ای از زیباترین گل‌های زمین و شاید هم آسمان فراهم کردی
و با ظرفی از گلاب یا کوثر بر سر مزار مادر -که تنها خودت نشانی‌اش را می‌دانی- نشسته‌ای.
هدیه میلاد چه تدارک دیده‌ای؟
کوثر؟  قدر؟ با کدام آیه‌ها عرض ادب می‌کنی؟ فدای قرآن خواندت
یا شاید دعای آمدنت را هدیه می‌کنی.
 من که بهتر از این هدیه به فکرم نمی‌رسید. من دعای آمدنت را هدیه می‌کنم. مادرت چیزی را بیشتر دوست دارد از این که تو بیایی؟
از این که دنیا آنطور شود که بعد از ظهور تو خواهد شد؟
  • ۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۹
  • سیدمحسن

-

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۲۱:۴۹
خب آدم هیچ وقت دوست نداره که باهاش طوری رفتار شه که اون رفتار رو مناسب ندونه. 
ولی حداقل یک جا هست که این مسئله می‌تونه از جهتی آدم رو خوشحال هم بکنه. 
وقتی که این رفتار از سمت کسی باشه که تصمیم گرفته باشی که نبخشی‌اش، خوشحال می‌شی باز هم بهونه دیگه‌ای بیاد دستت، تا عذاب وجدان کمتری داشته باشی.

***
زمانی مخاطب جمله‌ای بودم که به فکر فرو می‌بَرَدم: «فکر کردم اتفاق خاصی نمی‌افته و فوقش هم یکی دو ماه دیگر  عذرخواهی می‌کنم و می‌گویید "مهم نیست" و تمام.» 
این حس که با گفتن یکی دو کلمه -تازه اگر همان هم گفته شود- می‌توان هر چیزی را undo کرد خیلی خطرناک است. مثل رانندگی در شهری که هر چیزی هم که شد، مسئولیتی متوجه راننده نخواهد بود و اگر عابری ضربه‌ای خورد، وقتی هنوز روی آسفالت درد می‌کشد باید رضایت‌نامه امضا کند. زندگی در چنین شهری اصلا قشنگ نیست. من کینه‌ای نیستم ولی دوست ندارم شهروند چنین شهری باشم.
  • سیدمحسن